تبليغاتX
نقطه های بی صدا
86/12/09
عبور

سلام

من پويان هستم

يكي از نويسنده هاي جديد اين وبلاگ .

اولين مطلبي كه دارم عبوره .

عبور اسم اهنگيه كه براي فيلم  "صد ثانيه " كه يه فيلم كوتاه به كارگرداني محسن دهقان نژاد هست ساختيم .

اين فيلم داستان مرديه كه  ميخواد از خيابون رد بشه و اتفاقاتي كه براش مي افته.

اين آهنگ از ساخته هاي من و دوست خوبم حبيبه .

ساختن و ضبط اهنگ سه ماه و هفده روز طول كشيد و حبيب تو ساختنش خيلي كمكم كرد.

آهنگ  و تنظيم: سيد حبيب هاشمي -  پويان تقي زاده

گيتار باس  : مهدي حدادي

گيتار الكتريك و گيتار ليد : علي افلاطوني

كيبورد : كاوه سعيدي

درام : سيد حبيب هاشمي

مونتا‍ژ : حامد فارسي

www.namafilm.blogfa.com ضبط : استوديو نما فيلم 

اگه خواستين گوش بدين لينكشو اينجا گذاشتم . مي‌تونيد دانلود كنيد وگوش كنيد . فقط نظر يادتون نره .

لينك آهنگ "عبور" براي دانلود

 

نوشته شده توسط pouyan در 16:41 | | لینک به این مطلب
86/10/28
همسفر
khosroاین یکی از بهترین هم خدمتی هامه که همه جا با هم هستیم.

خسرو همتی

داشتیم از مرخصی برمی گشتیم که دوراهی همدان بودیم و آفتابداشت غروب می کرد .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط Diacomet در 17:53 | | لینک به این مطلب
86/09/30
یلدا
pipe

اینم یه مرخصی دیگه .

شنبه صبح ساعت ۶  باید پادگان باشم .

سخته ولی تموم میشه .

بازم میام .

 

 

نوشته شده توسط Diacomet در 19:41 | | لینک به این مطلب
86/09/08
مرخصی
سلام به همه دوستام

من امروز اومدم مرخصی . تا جمعه هستم . زنجان افتادم . ۱۸ روزش گذشت .

تو این مدت دلم واسه اینترنت و روزنامه تنگ شده بود .

نوشته شده توسط Diacomet در 10:18 | | لینک به این مطلب
86/08/18
oOH NOOOo

A young man went to his father one day to tell him that he wanted to get married. His father was happy for him. He asked his son who the girl was, and the he told him that it was Samantha a girl from the neighborhood. With a sad face the old man said to his son, "I'm sorry to say this son but I have to. The girl you want to marry is your sister, but please don't tell your mother." The young man again brought 3 more names to his father but ended up frustrated cause the response was still the same. So he decides to go to his mother. "Mama I want to get married but all the girls that I love, dad said they are my sisters and I mustn't tell you." His mother smiling said to him," Don't worry my son, you can marry any of those girls. You're not his son

 

نوشته شده توسط Diacomet در 12:16 | | لینک به این مطلب